غریبه ای پشت کوه قریب

اسفند ۲۴م, ۱۳۹۰ توسط ?.????

 

 

کسی چه میداند پشت کوه قریب ،

غریبه ی من به انتظار نشسته است

در بیابان

پشت هر کوه قریب را میجویم

تهران

اسفند ۹۰

ارسال شده در: چاپ شامگاه دارای ۰ نظر

Steve

مهر ۱۵م, ۱۳۹۰ توسط ?.????

Bye steve

ارسال شده در: چاپ شامگاه دارای ۲ نظر

در نزدیکی صبح – شصت و سوم

تیر ۴م, ۱۳۹۰ توسط ?.????

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نموده اند در آیینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

حضرت خیام

ارسال شده در: در نزدیکی صبح دارای ۶ نظر

بهار پشت بهار

فروردین ۳۱م, ۱۳۹۰ توسط ?.????

اگر واقعیت را بخواهید خیلی برایم مهم نیست کی به دنیا آمده ام

اما وقتی میفهمم بین تغییر صور فلکی به دنیا امده ام موضوع برایم جالب میشود

البته از همان کودکی وقتی شرح احوال خود را در پیشگوئی ها میخواندم میدیدم که خیلی به فروردینی ها نمیخورم

نمیگویم اصلا شبیه نیستم ، اما نه خیلی و تمایلات روحی داشتم که به اردیبهشتی ها میخورد عجیب

بعدها فهمیدم که تغریبا لب مرز به دنیا آمده ام و موضوع برایم جالب شد

گرچه الان بیشتر حس اردیبهشتی دارم اما حس فروردینی بودن هم طعم خودش را دارد

بهارها آمده است و رفته است ، من هم تجربه ای کم برداشته ام

شاید بازهم بهاری را ببینم و شاید هم نه

اما همچنان می آموزم

در لحظه زندگی میکنم اما با امید !

هر روز شاد تر از دیروز تا حال این زندگی را آنچنان بگیرم که بفهمد کسی که بین دو صور فلکی شاخ دار به دنیا می آید

کمی خطرناک است و برایش دردسرساز

حتی فکر میکنم شیطنتهایم هم مربوط به همین میشود

واقعا نمیخواهم دردسر درست کنم و شر بریزم

اما باور کنید دست خودم نیست

 

 

ارسال شده در: دیروز امروز فردا, روزهایی برای شادی, چاپ شامگاه دارای ۹ نظر

امروز مال تو

فروردین ۲۶م, ۱۳۹۰ توسط ?.????

نگران آینده هستی ؟

فردا و فرداها ؟

من تنها امروز را میدانم

خوشحالی را امروز برای امروزت می سازم

فردا مال فرداست !

ارسال شده در: چاپ شامگاه دارای ۳ نظر

پرواز کن در نسیم

فروردین ۸م, ۱۳۹۰ توسط ?.????

داشتم با جدیت خاصی به این موضوع فکر میکردم که

بهار شده و دیگه باید یکسری تغییرات اساسی داد .

بر میگرده به من میگه:

- اخلاق نداریا !

- جانم ؟؟؟

- بله ، چت شده ؟ اول بهاره ، نگاه کن !

- خب ؟!

- کجایی ؟ حواست کجاست ؟ اینجا نیستی ها !

احساس احمقانه ای پیدا میکنم !

چم شده ؟ هیچی والا ! شماها چه علاقه ای دارین هر روز اول بیاین

یک سیخی به من بزنید ؟ ، سرم تو کار خودم ،

میرم و میام نه آزاری نه صدایی ، نه چیزی ، عجب گیری کردیم ها !

بهار شده …؟ ، خب …! ، به انبوه کتابهای روی هم انباشته شده .

و خسته از ایستادن در صف خوانده شدن نگاه میکنم  ، دلم میگیره ،

حوصله چه کتابی را دارم ؟

از اونور زنگ میزنه به من که آی بلند شو هفته ای یکبار بیا اینجا سر کلاس! ،

یک روز در راه برو ، یک روز در راه برگرد !

کی میرود این همه راه را ؟

میگم : نمیشه مکاتبه ای باشه ؟

- میگه پاشو پسر ، پاشو بیا

دست از این کارا بردار !

- دست آخر هم میگوید :

- پاشو ردیف کن برنامتو بیا دیگه ! یک تیم درست کردم با هم باشید ، خلق کنید و بیاموزید !!!

- ای خدا !

ما رو باش ، اینا رو باش

تعطیلات تموم شد ،  صبح بیدار میشم و میرم شرکت

به به ، هیچی بیشتر از این اتوبانهای خلوت صبحها حالمو جا نمیاره

روان روان ، هم حال من جا میاد هم حال ماشین.

دم غروب  میشنم لب بالکن ، دلم را میگیرم توی دستم ،

بهش میگم بپر ، برو جائی ، یک هوایی بخور

شاد بشو و برگرد!

چپ چپ به من نگاه میکنه !

دلم هوای نوشتن میکنه تو این اول بهار

دم صبح وقتی که نسیم می وزه

یک دسته کاغد بی خط ، یک خودکار




ارسال شده در: چاپ شامگاه دارای ۲ نظر

نوروز هم

فروردین ۳م, ۱۳۹۰ توسط ?.????

 

نوروز هم آمد

بدون هیچ گونه اتفاق خاصی

حداقل اینکه من چیز خاصی احساس نکردم

همین

اینهم از نوروز

دل خوش سیری چند ؟

 

ارسال شده در: چاپ شامگاه دارای ۶ نظر

نوروز

فروردین ۱م, ۱۳۹۰ توسط ?.????

ارسال شده در: چاپ شامگاه دارای ۰ نظر

شاید کمی نوروز

اسفند ۲۸م, ۱۳۸۹ توسط ?.????

بچه که بودم نوروز برام چیزی شبیه یک افسانه بود

بادی می آمد و همه چیز را یکهو تغییر می داد !

بزرگتر که شدم هم خوب بود ، تا همین اوخر

اما کم کم احساس کردم نه که هیچ اتفاق خاصی در نوروز نمی افته ،

بلکه حتی توقع اینکه باید توی این روز اتفاق خاصی بیفته و سال نو شود ،

بیشتر آزارم میداد !

کم کم احساس کردم هیچ دلیلی به نو کردن برایم وجود ندارد ، حتی تعطیلات هم برایم

جالب نیست ! هیچ چیز نوروز دیگر برایم جالب نیست و احساس میکردم خستگی و روزمرگی

باعث این اتفاق شده ، باعث این دلمردگی .

نوروز ، نه تنها دیگر سالم  را نو نمیکند ، بلکه دلم را هم نمیتواند نو کند .

بله ، وقتی فکرش را میکنم ، مردمی که به بازار میروند ، خرید میکنند

سال نو را با وسایل نو شروع میکنند و تازه وقتی به خانه میرسند

نمایش خرید ها و قیمت ها شروع میشود ، احساس میکنم

این من هستم که خارج میزنم !

این منم که دلم دیگر بوی هوا را نمیچشد ،

و این منم که شاید به خاطر سختی ها نوروز را فراموش کرده ام ،

وقتی دیگر بوی بهار را نمیفهمم ، هفت سین را نمیبینم

نمیدانم این همه دوری از کجاست

این همه دلسردی و این همه روزمرگی

ارسال شده در: چاپ شامگاه دارای ۰ نظر

چهلمین روز درگذشت حسن سالکی نیا

اسفند ۲۲م, ۱۳۸۹ توسط ?.????

 

درود

پیشنهادش را اهری عزیز داده است

مراسمی برای چهلمین روز در گذشت حسن سالکی نیا

ما هم اطاعت امر کردیم در خبر رسانی

دعوت نامه

ارسال شده در: دیروز امروز فردا دارای ۱ نظر

درباره Negareha – Hossein Nouri website

(میخواهیم برای نگاره ها تصمیمهای جدید بگیریم، هنوز به نتیجه مشخص نرسیدیم )